تبليغاتX
..بردی از یادم




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


..بردی از یادم

 

خاطرات عجیب رژه می روند

 

اطهر - سبدی پر از آلوچه ها

جوی آب

پلو کلم های خاله زهرا----چطور تو این ۱۴ سال چهره ی خاله غم خورد ولی بچه ها بزرگ شدند حتی کوچیکتر از من ها

صحرا--همه کنار هم کنار شبدر ها -چایی آتیشی

من لباس قرمز با نگاه گیج وار همیشگی ام

سمیرا همیشه با هر که بود منو جا می ذاشت.

چه خاطرات دوری؟

در زمان ثبت می شوند؟!

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 19:22 توسط mitra|

 

در این لحظه

همین ثانیه

هر تصمیمی که بگیری

فقط خودت مسئولش هستی نه شرایط.

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 15:6 توسط mitra|

 

اینجا دنیا است

      و ما ساکنانش

           عجیب پندارهامان زندگی و حتی حس ها را عوض می کنند

پ ن: جا زده ای؟ نترس جبهه ات را مشخص کن. هر چه بود باشد اما سکوت را رنگ بزن.

دلم تنگ شده اندکی .هیس.......بین خودمان بماند.

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 19:49 توسط mitra| |

احمقانه

می گردم

می خندم

و گه گاهی گریه می کنم

-----------------------------------

خدایا بس است می خواهم زیر ذربین تو باشم

فقط تو

فرشته های حسودت را از من دور کن تا دیگر حسرت آزادی ام را نخورند.

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 0:2 توسط mitra| |

 

یادمان به کنکور می افتد

هر روز قلمی به لیست اقلام آرزوها و خواسته ها برای بعد از کنکور اضافه می شد

اما به جز یکی که فقط متعلق به اون زمان نبود

بقیه اصلا یادم رفت

مثلا می خواستم برم میدان امام مینا کاری یاد بگیرم!! توهم..

الانم همون طور اتاقمان مانند کنکوری ها

و لیستی بلند بالا از خرید برای بعد از امتحانات

 

پ ن

۱.توی رادیو هی هی از امام حسین چیزای خوشگل خوشگل می خونن به خصوص این سعید پور محمودی و من فقط باید گوش بدم

۲.برای فرار از بعضی فکرای فعلا ابلهانه درس خوندن راه بدی نبود

۳.خرید و ول گردی در چهارباغ و انقلاب و آن حوالی رویایی شیرین می باشد

۴.نیره بدون ما به سفر می رود.و ما می دانیم سفر به او خوش می گذرد--اما من بخیل نمی باشم--

ما نیز قرار می باشد به سفر برویم منتها جنوب کشور که البته آن نیز زیارتی می باشد!!!!--کارمان به جایی رسیده که خودمان خودمان را مسخره می کنیم. خدا ختم به خیر کند--

۵.یعنی من ۱ بهمن رو به سلامتی و شادی می بینم؟؟

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 19:28 توسط mitra| |

 

با قطره اي دانستن مي سوزم

 

و با دريايي ندانستن غرق مي شوم

 

غرق

كاش نيست مي شدم چيزهايي هست كه تاب ديدنشان را ندارم!!

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 18:50 توسط mitra|

 

گاهی دلم میخواهد با تمام وجود به احساسات و افکار پلیدم

کاملا جدی بگم

خفه شو!!

 

و آنها گوش به فرمانم باشند.

پ ن.پلید از هر جهت

نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 14:59 توسط mitra| |

 

یا مولا دلم تنگ اومده شیشه ی دلم آی خدا  زیر سنگ اومده

گویند بخواب تا به خوابش بینی یا مولا دلم تنگ اومده......

 

نه برای کسی نه برای حسی

برای رویاهایم

می خواهم دوباره آرزو کردن را بدانم.

------------

حیف که واقعیت گاهی بسیار دور تر است!؟

 

نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 16:41 توسط mitra| |


Design By : Night Skin