..بردی از یادم
مرا رنج بودن ها و نبودن ها رنج دانستن ها و ندانستن ها سخت می آزارد و تو اما آن بالا می نگری و لبخند می زنی در کمال آرامش!! قدری لبخندت را محو کن تا بیشتر باور کنم که در من رخنه کرده ای لطفا!! فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. *** عرفان نظر آهاری عمیق فکر می کنم در تنهایی ام عمیق فکر می کنم فعلا همین باید کافی ام باشد انگار!! تمام زندگی ام هراس شده است من از فرا رسیدن صبح می ترسم من از فرا رسیدن شب می ترسم دیگر زاینده رود هم اثری بر این فکر بی آرامش ندارد کم آورده خشکیده است دیشب آسمان روشن شد بارید رود کمی جان گرفت زمستان سرازیرش می کند رود سرازیر می شود شاید آرامش من هم. چه با شوق بودم بدی های و ناامیدی هایش را پس زدم امید دادم آرزو دادم فقط به خاطر بدترین گناه : نا امیدی! و حال من با تمام مخلفات ذهنی ام باختم! حرف اضافه: همون یه لحظه حس بدت منو شکوند عین یه شیشه! منو ببخش اگه بهت اشتباه شناسوندمش اشتباه بهت آرزو دادم حتی واسه یه لحظه اش!! -- شکسته هایم را دوباره پیوند می زنم زمان می برد . اما می آیم! چند روزی است از ادامه ی افکارم می ترسم! هر از گاهی چند ثانیه ای بی هوشی و بعد روزشمار ------ مسافر پرسید کرایه چقدر شد؟ راننده پول دو برابرش را گفت - چرا؟ پسرم که تمام مدت روی پام نشسته بود صندلی اضافی نگرفت(پسری شاید به زور ۵ ساله) - همون طوری که پول کفشش رو جدا می دی کرایه اش هم باید جدا باشه ؟ نه؟ و مرد آهی کشید و تمام جیب هایش را برای کرایه خالی کرد!! و من فقط چهره ی معصوم پسرک را دیدم و با خود فکر می کردم صورت پدرش که نگران بود و صدای آهش در ذهن او می ماند؟؟ با چه تاثیری؟
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
| Design By : Night Skin |






