..بردی از یادم
باد می وزد بارانی در راه است صداهایی از پشت پرده های دل به آسمان قصد دارند اما آسمان هفت طبقه است! در گوشه و کنار چشم ها یواشکی در جست و جو! مادر همیشه می گوید اول برای دیگران دعا کن و بعد نام خود را بیاور او می گوید مراقب چیزهایی که می طلبی باش نه تنها برای دیگران بلکه برای خودت در گوشم زمزمه می کند دعای در فکر تنهایی کافی نیست آواها و حروف قدرت دارند به زبان بیاور صدا بزن خدا هواهای ابری را باران برسان و طوفان زیان بار را دور کن! ساده بگذری همه چیز خود را ساده تر می نمایاند با این حس ساده زیست کن آرام آرام مثل صدای پای آب در تو حل می شود شاید هم تو در آن!!! فقط خدا می داند ماه بالاي سر آبادي است اهل آبادي همه در خواب روي اين مهتابي خشت غربت مي بويم باغ همسايه چراغش روشن من چراغم خاموش ماه تابيده به بشقاب خيار به لب كوزه ي آب. غوك ها مي خوانند مرغ حق هم گاهي كوزه نزديك من است من پشت افراها سنجدها. و بيابان پيداست سنگها پيدا نيست . سايه هايي از دور مثل تنهايي آب مثل آواز خدا پيداست. . . . ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد . ياد من باشد تنها هستم. ماه بالاي سر آبادي است! امروز سر امتحان هيچ كدوم از ؟ ها رو بلد نبودم داشتم سكته مي كردم يه نگاه به اطراف انداختم همه رنگشون پريده بود. كلي با خودم كلنجار رفتم روي هر ؟ صد بار فكر كردم هنگ شده بود تصميم به بيخيالي گرفتم الكي وقت هدر مي دادم همينطوري داشتم خط هاي دستم و مي ديدم و فال هاي مزخرف : خوب اين خط عمر اين ... يهو تو اين هاگير واگير من مي تونستم هر جور كه مي خوام دستم و حركت بدم فقط كافي بود به ذهنم برسه!! اين چه نيروييه؟ شوق! و ديگه امتحان مهم نبود!! سعی می کنم تا یه مدت دور بشم از این عنصر وجودیم!!!!!!!! باد! حس کردم اون قالب منو داره اذیت می کنه برای همین عوض کردم یه کم رنگ داره و منو از بی رنگی در می آره! ---- آزادی!!! دیروز روز سختی داشتم خیلی خیلی پریشون و مزخرف و گند اما نزدیک افطار و صدای ربنا عوضش کرد حداقل یه کم آروم ترم کرد- خدا رو شکر! ----------- داستان کوتاه" چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟" رو خوندم جالب بود راستش فکر می کنم ارزش خوندن رو داره این فایل pdf اش: بقچه ی شادی و غم هایم کنار رختخواب کنج اتاق است پیچیده در پارچه ای قرمز من آن طرف ترم منتظر سفره ام را باز می کنم تا لقمه ای نان و پنیر و سبزی را با هم بخوریم اما این سفره را جز تو برای کسی باز نمی کنم و غیر از این می روم! خدا ما چيستيم ؟! - زنده یاد حسین پناهی - صدای ربنا را می شنوم سحر - افطار خواب مامان: پاشو میترا خواب نمونی مامان میترا پاشو دیگه تا با دل درست سحری بخوری بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه ی عمرم را بیراهه خواهم رفت.......حسین پناهی چه بیراهه ی پر درد و اجباری ای!! و قشنگی.. من چطور عاشق چنین بیراهه ای شده ام چندین سال پیش! بلوغ! ------- صدای ربنا می آید آشناست باید صدای شاید شکوه ی من با این ربنا بالا رود می رود چون هر کس او را صدا کند می شنود!! میدانم مثل نامه ای ولی جعبه جواهری مثل میوه خواستم بچینمت من تلاش می کنم بگیرمت آفتاب را نمی شود ابر را نمی شود پس تو ابر باش و آفتاب شکل نوری و شبیه باد عرفان نظرآهاری دیشب برای اینکه خوابم نبره رادیو رو روشن کردم یهو صدای سعید پورمحمودی! وای .. طراوت صداش به منم شادی می ده این شعر و حدود ۱.۵ شب خوند و تو ی تاریکی شب و سکوتش من روبه روی پنجره رو به آسمون گوش می دادم کاش می تونستم صداش رو براتون بذارم تا گرمی خوندن این شعر و شما هم حس کنید ---- امان از زمستون قبل ! ----- همچنان هستم... دو فرشته ی من کجایید؟ کاش می دیدمتان کاش تمام برگه هایتان را پاره می کردم و می گفتم از نو بنویسید راه عوض شد خودمم هم نمی دانم به کدام سمت رفت باید منتظر نشانه ها ماند من کاری به عالم و حرف های عالمیان ندارم حتی.. خودش گفت اگر چیزی را بخواهم و تمام آسمان و زمین در مقابلم بایستند نمی توانند اثری کنند من به درگاه خودش راهي ام برای بار دوم مهمانش می شوم اما این بار در خانه ی خود -------------------------------------------------- حرف اضافه: احتمالا كمي خلوت كنم! اين امتحانام رو بدم يه كم نفس بكشم كه از اين تابستون هيچي نفهميدم! هر جوري مي خواد پاس شه خواستم نشه! باور نمی کنم هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام مینهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم هیچ نمی دانم چرا ؟ اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم در خودم بیارامم از بودن خویش بزرگ شده ام و این جامه بر من تنگی می کند. اوه چه می کشم...! چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن! -- کویر-- شاید این بهانه دلیلم شود کسی چه میداند؟! حالا کمی حالم بهتر است... 
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش ميکند !
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی

| Design By : Night Skin |



