..بردی از یادم
بهم می گند راحت بنویس سبک نوشتنت رو عوض کن چشم همون حرفا رو یه جور دیگه می نویسم ---------------------------------------------- هر موقع دلم می گیره می شینم گوشه ی اتاقم زاز زار اشک می ریزم جواب هیچ کس رو هم نمی دم گوشی ام رو هم خاموش می کنم اما الان دلم نگرفته خودمم نمی فهمم چم شده؟ فقط حس می کنم باید مسیر خیلی چیزا رو تو زندگی ام عوض کنم انگار همه یه طرفن و من طرف دیگه مثلا ضد این خیلی برام مشکله شاید راه درستیه اما پشتکار می خواد ای خدا.......................... اینم سبک راحت تر! همه ی فضا ها رو هم ترسیم کردم !! چرا همش ریسک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا دلم می خواد بارون بیاد و مث سال پیش دانشگاهی که با مژی و نانی و پری رفتیم زیر بارون برم و خیس خیس بشم و بازم زیر بارون دعا کنم دعاهای اون سالمون همش گرفته! بارون... چقدر نزدیک و ............... دور حس زندگی شادی..........! یا گاهی غم...... و صبر و خدایی که لای شب بو ها ست..... زلف تو برده قرار خاطر از من یادگاری من هم از زلف تو دارم یادگاری بی قراری --- گر نمی آیی بمیرم زانکه مرگ بی امان را بر سر بالین من جنگ است با چشم انتظاری انتظار این افسانه مرا از پای در خواهد آورد - افسانه ی دنیای بی غم - بیا..... - عکس من نیست - امشب نخوابيدم دارن اذان صبح رو مي گند امشب يه فكر خواب رو از چشمام برده فكر زندگيم تمام عمرم اما تو ذهنم هيچي نيست و فقط و فقط يه تصوير مي آد تو ذهنم آخرين نگاهم كه از لابه لاي جمعيت دم در خروجي مسجد الحرام به كعبه ... ......... همه به سمت بيرون و من سرم رو برگردونده بودم و نگاه مي كردم نمي دونم چرا اين تصوير واقعا نمي دونم و يا زمان هايي كه موقع سجده من در سجده رفتن عجله نمي كردم و به چشمام اين اجازه رو مي دادم كه به سجده رفتن هزاران نفر رو به كعبه شاهد باشه و بي امان لرزشي عجيب در دلم.... دارم فكر مي كنم كه يه آدم از كجا به كجا مي تونه برسه من كاري با خدا ندارم من دارم به بشر فكر مي كنم به اين موجود دو پايي كه پر فكره چقدر وسوسه چقدر عشق و چقدر بي فكري با همين بي فكري زندگي هامون داره نابود مي شه خودم و مي گم جووني خودمو مي گم نا اميد نيستم فكر مي كنم! امروز تو يه مقاله به بيماري رواني اي برخوردم كه فرد مسئله اي داره كه هر چقدر روش فكر مي كنه به جواب نمي رسه و بعد دور تا دور خودش رو ديوار مي كشه يه عالمه ديوار بلند.... مث دنيااي كه ما داريم مي سازيم و خودمون بي خبريم كاش اين قدر چارچوب و قانون مجبور نبوديم طرح كنيم عجب دنيايي مي شد به نظرتون شگفت آور نيست ؟ اينكه همه ي گياهان از يه آب مي خورند از يه هوا تنفس مي كنند و.... چون مث هم زندگي مي كنن به يه اندازه شكر مي ذارن طمع ندارن اما بشر چون مي تونه با هم نوعانش برابر نباشه به كجا ها مي رسه!! زندگي خيلي بزرگه ! اين موسيقي داره منو مي بره كجا نمي دونم! اذان تموم شد كم كم يه هاله ي سپيد تمام آسمون رو مي گيره . كاش مي دونستم چيه!!! سرم داره می ترکه تو سرم هزار راه نرفته است ! تو دلم پر امید بارون می آد طوفان شده همیشه از اینکه مجبور باشم متنفرم و .... کسی درمانی واسه میگرن نداره؟ تو رو خدا.... خوبه خدا طرفمه! این دیگه توهم نیست حرف اضافه: واسه خودم نوشتم لطفا کسی به خود نگیره حتی اونایی ام که به غیر از این دنیای مجازی می شناسنم هم نمی تونن بفهمن دلیلش رو!!! بازم عکس از من نبود! خانه ی دایی اسد که می رفتیم از او می ترسیدم همه از او حساب می بردند امشب که رفتیم مثل هر تابستان دیگری در ایوان نشستیم انجیر چیدیم و خوردیم حرف زدیم اما دیگر مثل کودکی هایم نبود دیگر آنجا شلوغ نبود همهمه نبود تنها دو نفر آرام در این خانه می زیستند و خانه سکوت سنگینی داشت!! زمان گاهی چقدر تند می رود و گاهی چقدر دیر!!!!!! و من دیگر نمی ترسیدم شاید زیادی پر رو شده ام..... شاید عقل و دلم با هم نیستند این دلم مدام بهانه می گیرد و بیچاره عقلم که پابه پایش در تلاش تا بلکه آرامش کند اما مرغش یک پا دارد و هنوز بهانه جویی می کند دلیلش آن است که می ترسد می دانم. نمی دانم این باد بی سامان چه بود که مرا برآشفت! - این عکس از من نیست- یه دریا تو چشمام دارم شبم سر ریز بارونه بدون تو کسی جز من کنار من نمی مونه چشمام خیس اند خداحافظ عزيز من خداحافظ شروع رفتنت بي من شروع شعر اندوهه بدون بعد از تو ياد تو برام سنگين مث كوهه غزل سردرگمه بي تو ترانه بوي غم داره ديگه دستاي لرزونم تب دستاتو كم داره چشمام خيس اند خداحافظ عزيز من خداحافظ.... سعيد پور محمودي حرف اضافه:اگه اهل راديو باشين مي شناسيدش! خيلي اين شعر رو دوست دارم . فعلا شبانه روز گوش ميدم .... دستاي لرزونم تب دستاتو كم داره.... (در ضمن با صداي خودش تو بلاگش- روياي صدا - هست) ای دریغ همیشگی ای انسان بخوان بخوان نام پروردگارت که خدای عالم است بخوان تا تو تا من تا همه امشب مبعوث شویم تا پیامبری شویم برای زندگی خویش تا انسان باشیم تا از این دریغ بیرون آییم! تا برای دلم تا برای دلمان باور کنیم که ما فرقی داریم عجیب ! فرقی که همه را به سجده وا داشت آیا باور می کنی تمام کهکشان ها برایت به سجده در آمده بودند؟ یادت می آید؟ من از یاد برده ام و حتی کمی دور ذهن است اما محمد تمثیلی است برایم ! مهرش رابطه ی عمیقی است تا جانم.. حرف اضافه تر : اولین نگاهم از پشت همین نرده ها بود. و اینک......! ازش پرسیدم یه ستون چقدر دووم می آره؟ یه کم نگام کرد یه لبخند کوچیک کرد و گفت ستون های تخت جمشید رو که دیدی بهش گفتم اونا از سنگن من چی؟ ما آدما چی؟ ما که خیلی راحت تر از اونی که فکر کنیم تو نگاه های حسرت وار یه بچه که به بستنی مون نگاه می کنه خرد می شیم چی؟ گفت اشکالت همین جاست برعکسش رو نمی بینی نمی بینی که یه انسان برای چیزایی که میخواد چقدر صبر می کنه! تو آدمی اون که از سنگه این قدر دووم می آره تو که از ........... دیگه حرفی نزدم فقط گریه کردم گفتم اون دنیا هم همین جوره این قدر رنگ و وارنگ از چیزایی که نمی خواییم ببینیم؟ گفت این جایی که خودت داری می سازی این جوریه! اون جا همین چیزایی که داری رو منهای مقدار حقیقی اش کن ببین چی می مونه! دلم نمی خواست به ستون فکر کنم یا حتی مرگ اما دلم خواست جایی برم که بهم بگن این جا ۲۰۰۰ سال قبله هیچ کس نمی شناستت و هیچ کس رفتارت براش مهم نیست!


| Design By : Night Skin |





