تبليغاتX
..بردی از یادم




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


..بردی از یادم

 

وه چه نسیم خنکی آمد

شست هر آنچه خستگی در تنم بود! در تن ها بود!

تازه دارم می فهمم ! کمی این را...

----------------

امروز در راه بازگشت  از فرط تشنگی بطری آبی خریدم

پیر فروشنده گفت خدا محافظت باشد دخترم- چند وقتی بود کسی این طور دعایم نکرده بود!

لحن او این قدر مهربان و صمیمی بود که بالاخره تنبلی چند وقته را در من شکست و من به دیدار پدر بزرگم رفتم!

خدا خیرش بدهد

منتظر بود کلی ذوق کرد!

-------------------

حرف اضافه : قانون کشش جواب داد دعاهایم هم اثر کرد! خدا به خیر گذراند آخر طوفان در راه بود...

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 15:54 توسط mitra| |

 

  وقتی خیلی بچه بودم فیلم خواهران غریب رو دیدم

هیچی ازش نفهمیدم اما تا الان صد بار دیدم این فیلم رو

خیلی دوستش دارم صدای خسرو شکیبایی تو ذهنمه

: خانم جان شما چه دس؟

---

: آهان کارگرادانشم ایشونه!( وقتی نرگس و نسرین پیدا می شند)

بچه که بودم یکی از بزرگترین آرزوهام این بود که ببینمش و بهش بگم صد دانه یاقوت و حفظش کردم!

نه ریرا جان نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه. از نو برایت می نویسم:

حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!

---ریرایی که توسط خسرو شکیبایی دکلمه شد----

 

                                 و من چقدر از این حادثه گریستم های های !

                                              یادش زنده و روحش سبز سبز سبز..

 

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 12:20 توسط mitra| |

 

این جمله رو یه جایی خوندم

شاید ساده باشه  اما چند روزه ذهنم و مشغول کرده

 

                                           " ای انسان تو آویخته میان یک لبخند و یک اشکی "

                                                                         بایرون

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 13:4 توسط mitra| |

 

حوالی خواب های من باران شدیدی باریدن گرفته

منشا این ابرها را از چشم هایم می دانم

اما نگران نشو سیلی جاری نخواهد شد نمی گذارم حصارها بشکند!

خودم را سخت مراقبت  می کنم که مبادا بی هوا بشکنم!

تو حواست را جمع خودت کن که از خواب هایم پاک نشوی!!!

 

خدایا اگر فرشته ای را سمت زمین راهی کردی بگو مقداری هوای تازه از آن جا بیاورد تا نفس بکشم آخر این جا هوایش عجیب خفه است!!!!

نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 13:1 توسط mitra| |

 

یکسال از آن شب می گذرد

و من حس می کنم یکسال بزرگ شده ام

دیگر می دانم که دعایی که درست یا غلط بودنش را نمی دانم نخواهم و نخوانم

و یا حتی از ته دل به آن ایمان ندارم

چون خودم اولین نفر بودم که پشیمان شدم!

دیگر می دانم فرق حس من و حس همگان نسبت به کسی ، چیزی ، اتفاقی می بایست متفاوت باشد  و گر نه فرق من با بقیه چیزی نخواهد بود

امروز معجزه ای که در سعی و هروله هایم یاد گرفتم باید به کار بندم بیش از قبل و آن معجزه ی توکل بود

معجزه ی اعتماد به حس خودم و دیگری بود

 می خواستم همه را خبر کنم که امشب آرزو کنید که هر آرزویی بر آورده خواهد شد، قانون امشب به همه پاسخ خواهد داد

حرف اضافه: شب آرزوهای گذشته در حرم مریم را گم کردم و چندین طواف بر خلاف دایره ی چرخنده ی طواف حرم را چرخ زدیم و بعد از بین هزاران سفید پوش همدیگر را یافتیم و چقدر در آن غربت چسبید!

و صدای مریم را در گوش دارم که با لحن عربی قرآن می خواند و من مراقب بودم چشم هایم را خواب نبرد

و او چقدر محکم ماند.....

نمی دانم امشب چه کس یا چه چیز را گم می کنم و دوباره پیدا می کنم!

 

نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 0:5 توسط mitra| |

 

بسیار عجیب است : که چه بسا بسیاری از وقت ها ، عوامل اهریمنی

برای به انحطاط  کشاندن ما حقیقت را به ما نشان دهند ، تا

در عمیق ترین مسایل فریبمان دهند.

 

مکبث ، پرده ی اول، صحنه ی سوم  

     

 But ُ tis strange: and often times ، to win us to our harm ، the instruments of darkness tell

us truths، win us with honest trifles ، to betrayُ s in deepest consequence

                                                                                                                  شکسپیر

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 15:1 توسط mitra| |

 

این چه نیرویی است که عشق مرا تا این حد تقویت می کند؟

و به من قدرت بینایی می بخشد ولی نمی تواند به نیاز چشمانم پاسخ گوید؟

شکسپیر

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 14:50 توسط mitra|

 

و من میخواستم ببینمش

لمسش کنم

گه گاهی دست بر برگ ها و گل ها می کشیدم تا بین لایه های ضخیم و نازک آنها ببینمش

اما فقط قدرتش را حس می کردم

من بی پروا بودم پر از رویا

شب ها چشم هایم را می بستم شاید خدا به خوابم بیاید

من دیوانه بودم، تا پس مدت ها به گونه ای دعوتم کرد

من دعوت به دیاری شده بودم که همه آن را مقدس می دانستند و من می رفتم چون راهی برای لمس کردنش می دانستمش

برای یکماه من خود نبودم خودم و تمامی اطرافیانم برایم تعریف نشده بودند

و البته همه از این یخی ها دل خور! و من نمی دانستم

شاید ساعت ها بی حرف به آسمان می نگریستم،

گذشت به در حرمش رسیدیم هیچ حسی نداشتم هیچ!

و هنگامی که وارد شدیم چشم هایم بسته بود دست دوستی در دستم و در حرکت...

هیچ حسی نبود معمولی.... ناگهان خیلی آرام چیزی را درون خونم حس کردم حس خاصی نبود

ولی غیر قابل انکار بود ! این حس تمام بدنم را برد در بین تمامی سلول هایم گشت

تمام تنم می لرزید پاهایم می لغزید و من گفتم لبیک...

و وقتی چشمانم باز شد کعبه ای بود که همه آن را به باشکوهی خوانده بودند

اما باشکوه نبود زیبا نبود ثروتمندانه نبود

فقط من مات به عقب برگشتم چرا تا به این حد ساده؟ و های های گریه ی من که کسی سدی برایش نبود.... و طوافی که هیچ نمی گفتم و فقط با پاهایم کشیده می شدم و نگاهی که به آن خانه بود....

و دلیل آن همه بهت را نمی دانستم

بودن من در آن مکان بهانه ای بود که به خود بنگرم تا کمی از بالا به زندگی ام نگاه کنم تا بفهمم درون آن چه می گذرد

و به زمان زیادی که طول کشید می ارزید!

-----------------------

من آن جا بود که معنی یک صفر تو خالی و دنیایی از پر را لمس کردم

آنجا بود که فهمیدم صدایش کنم فریاد می زند... مرا مثل کلافی سردر گم باز کرد و گفت خودت باید درست بپیچی!

می دانم که هر کس نقطه ی شروع و لمسی برای خود دارد نقطه ی شروع من طواف بود سعی بود و زمزمی بود که به هنگام نوشیدن سنگینی آن را در معده ام حس می کردم

بعد از یکسال تازه فهمیده ام که نزدیکانم چقدر در نبودم کنارشان و در بودم در آن مکان گریسته اند!

و برایم این هجوم ها چقدر سخت است ...

---------------------------------------------

امشب بسیار گریسته ام هیچ آوایی به زبانم جز گریه راه گشا نیست

امشب عجیب سکوتی است که مرا از خواب دور نگاه می دارد

---------------

هر کس هر شعاعی را انتخاب کند به همان اندازه به خدایش و بهتر بگویم به خودش نزدیک می شود

این من یا تو نیستیم که می خندیم می گرییم و حتی عاشق می شویم این خدایی ایست که در این قالب من تجلی یافته !

خونی را حس خواهی کرد که در بدنت جریان دارد و خدا بین تمام این گلبول ها نگهبانی حس تو را می دهد........دستت را بنگری لبخندش را می بینی

خودش گفت یواشکی دم گوشم!

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 3:20 توسط mitra|

آواها مرا دعوت کنید

بزرگی ها و کوچکی ها در ذهنم نقش بسته

آسمان را می نگرم تا شاید شهابی رد شود

پر نور

دنباله دار

چقدر هوس کردم بدوم آن قدر که تمام تنم خیس شود

و بعد کنار آبی ، پاهایم را در جوی بگذارم

تا سردی اش طراوت بخشد

صدای بهار ، اخم هایش در ذهنم طنین انداز شده

بهار کجایی؟ به کدامین آسمانی؟

فقط چند روز مانده تا سفرم آغاز شود اما این بار با دلم ! و نمی دانم هروله ها و طواف هایم را چطور باید انجام دهم ! در چه بازه ای؟ از بی نهایت تا بی نهایت؟

فکرم به سفر نیست !

چشم هایم را می بندم و آن شب آرزو ها را به یاد می آورم و بعد ابابیل را که نشانی از کسی بود در آن شب و بعد او را با تمام بزرگی اش من کوچک در آغوش خواهم گرفت

دور ها آوایی است که مرا می خواند

حرف اضافه:

می خواهم از همه چیز آزاد بمانم! حداقل چند روزی...

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 17:27 توسط mitra| |

 

سوار اتوبوس بودم همه حرف می زندند بعضی با گوشی هاشان مشغول بودن و بعضی سکوت پیشه کرده بودند

خیلی معمولی

وقتی از روی پل گذشتیم چهره ها عوض شد حرف ها قطع شد و همه انگار جدا دلشان گرفت!

این مردم با زاینده رود خاطره ها دارند!

و من از اتوبوس سی و سه پل را می دیدم و خشکی بیش از حد زاینده رود را.... که فقط در بسترش چاله چاله آب هایی بود !

کاش مهمان ها بیایند تا سد نیز آبش را به بستر رود خانه بسپارد تا اصفهان از مردگی بیرون آید!

اگر زاینده رود بی آب شود اصفهان دیگر نصف جهان نخواهد بود

ما خاطره ها با شب های این رود داریم!

حرف اضافه:خواب هایم صدایم می زنند فقط گفته اند میلتا دوباره زیادی هوایی شدی بگذار زمان به راهش ادامه دهد

من نمی دانم چرا این پل تا به این حد برایم نازک شده است و من نمی دانم

چه باید بکنم نه می توانم این گونه بروم و نه تاب حال را دارم و نه می خواهم تمامش کنم!

و نه پودر شوم!!!!!

و با این همه خدایی که می دانم هست و می نگرد و فقط او مرا می داند!

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 0:7 توسط mitra| |

 

تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش .....

پس چگونه

                 بی امان روشن نگه دارم

سالها این پاره آتش را

                                  در کف دستم؟

                                                             تا بدانم همچنان هستم!

                                                                                      زنده یاد قیصر امین پور

  حرف اضافه : تولدم اومد الان یک ساعت و ده دقیقه بزرگتر شدم!

نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 12:45 توسط mitra|


Design By : Night Skin