تبليغاتX
..بردی از یادم




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


..بردی از یادم

 

زمان را می گذارم و بی آن در حرکتم!

این بار بردم خودم هم تصورش را نمی کردم

خیلی سخت بود اما بردم!

 

تا حالا هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که آدما چه طوری زندگی می کنن؟ شاید سوال مسخره ای باشه اما دیروز رفته بودم بیرون مرکز شهر فقط نگاه آدما می کردم از سر تا پاشون رو رفتارشون رو یکشون که یه پیرزن بود گفت چیه چی می خوای؟ خنده ام گرفت اما نخندیدم به روی خودم نیاوردم!

نمی دونم پیرزنه حوصله نداشت یا من مثل گاهی اوقاتم زیادی سر خوش بودم! عالمی دارم برای خودم!

 

یکی گفته بود آدما روز تولدشون غمگین می شند! من تا الان اینو تجربه نکرده بودم . شاید عقلم این قدر نمی رسید !

امروز داشتم یه مقاله می خوندم نوشته بود سن میانگین آدما ۵۰ -۶۰ ساله . یعنی تا ۳۰ سال دیگه؟

تنم خیس عرق شد ! یعنی من این قدر زندگی کردم؟ تمام شادی و ها زیبایی ها رو باید تو همین مدت دید؟ هر چی بخوام یاد بگیرم تو همین مدت؟ هر چی بخوام ببینم همین مدت؟

گاهی وقتا زیاد هم به نظر می رسه اما شاید کافی باشه!

 

مرا یک شب تحمل کن

   تا باور کنی ای دوست

          با جنون خود مدارا می کنم هر شب!

 

 

نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 21:17 توسط mitra| |

 

می بینی که زمان فرصت نداد؟ از صدای تیک تیک عقربه های ساعتم بی زارم

انگار از  بچه گی هایم فاصله می گیرم ، باز یکسال رفت

این یکسال سخت گذشت خیلی سرد...

در این زمان پرت بودم ، جدا بودم ، در حال مرگ بودم

داشتم کفن می دوختم

فکر می کنم تا یکماه دیگر زندگی کنم اما زنده ......

وقتی لبیک می گفتم نگران بودم در دلم روحم بگوید لا لبیک

فکرم اجازه ندهد

و با صدایی لرزان همه می گفتیم لبیک بی آنکه بدانیم شاید.......

دارم چمدان می بندم چمدانی چندین برابر شب آرزو های سال رفته ی عمرم!

من کلاف سردر گم و پیچیده ای بودم از آن زمان باز شده ام و امسال شاید قرار باشد درست پیچیده شوم

فقط نمی دانم شجره ی امسال کجاست چه حادثه ای ؟ کجا لباس کفن باید بپوشم و چطور؟

در مرگ همه کس و همه چیز از یادم رفته بود اما....

یادم باشد که در این سفر امسالم باید دعایی را در شب آرزوها پس گیرم که می دانم مسبب شادی دیگری نیست! دیگر باعث شادی من نیز نیست.....

باید از وقوع حادثه ای جلوگیری کرد ، راهش را می دانم !

کسی به من بگوید کجا دوباره همه یکرنگ و برابر و بی هیچ فخری خواهیم بود؟ کجا؟

حتی اگر از ترس باشد!!!!

امسال میلتا یی دیگر به جایم راهی شده! که بسیار دل نگران است!

حرف اضافی: هر سال خودش هدیه ای در ماه تولدم داده است هدیه ای که برایم بهترین بود

امسال حدسش را می زنم اما همیشه می تواند غافلگیرم کند!

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 18:45 توسط mitra| |

 

شب سکوتی نافذ تا عمق جان دارد

 نقاشی ای دیدم که فکرم رو به خود مشغول کرد اولین چیزی که به ذهنم رسید شبای آرومی بود که بیدار می موندم به هر دلیلی

و به این فکر می کردم که الان چند نفر تو این شهر بیدارن؟

چند نفر هق هق گریه می کنن و بغض شون رو می خورن که تو سکوت شب نپیچه ؟

خیلی هاشون دارن درس می خونن!

و بعد بچه هایی که گریه می کنن و نمی ذارن مادراشون راحت بخوابن...

همیشه سنگینی شب آرومم کرده و سکوتش با فکرام همراه بوده

...........................!

نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 22:33 توسط mitra| |

 

 

شاید تو بزرگترین ریسک زندگی ام باشی

اما در پس این سالها برایم عزیزترین مانده ای

فقط می ترسم روزی رسد که با  یاد یکدیگر آهی بکشیم

که تمام وجودمان  را پریشان کند

اینک صدایت را بلند کن تا بشنوم....!

تا به خودم ثابت کنم که این همه سال می شنیده ام !

صدایم را از پس این قاب یخی بشنو

گوش هایت سخت تیز است ، می دانم!

نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 20:29 توسط mitra| |

عطر فاطمه می آید

طعم خرمایش هنوز از یادم نرفته است

مدینه رفتم ، من فاطمه را دیدم که موقع اذان بغضی غریب در گلو داشت

                        چشمانش پر اشک  اما لبخند می زد

                                  لبخندی گرم

دیدم او را با ردایی سفید و شالی سیاه

نپرسیدمش چرا سیاه؟

نگران بود می گفت همیشه نگران علی مانده ام!

می دانست علی در شب های بدون او مثل هر مردی بدون پشتوانه چقدر گریه کرده است

می گفت از خدا اجازه گرفته ام تا اشک هایش را خودم پاک کنم !

این اولین بار بود....

فاطمه نوری به وجودم ریخت نوری که هیچ کس جز او نداشت و ندارد

نور آرامش مهر.............!

و دیگر به خوابم هویدا نشد..................

زن بودن و زن درست بودن بسیار از ذهنم دور است

سخت و دشوار است

و من فاطمه را زنی درست پر مهر و زنی که لبخندش امید بود برای کسانی که باید می بود یافتم

خانه اش گرم و بسیار شاد بود،

 

 

 

من فاطمه ای که دیگران می گویند را نمی شناسم!

نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 19:0 توسط mitra| |

شب های زیادی که گذشت من پشت در خانه

ایستاده بودم تا اگر آمدی خودم صدایت را پاسخ باشم!

نمیدانم چرا این شب تا به این حد طولانی شد،

                      آخر خواب چشمانم را گرفته!

دیروز فرشته ای رد می شد به رویم خندید

                                      نمی دانم شایدم هم مسخره ام می کرد

تا به حال به این حد خوابم نگرفته بود

اما شنیده ام هوای خوابیدن نداری

                                          شاید قاصدک هایی که به کویت فرستادم هنوز نرسیده اند

شاید آنها هم خوابشان برده

نمی دانم.............

اما هرگاه از حالت بی خبرم دستم را روی قلبم می گذارم چشمهایم را می بندم و گوش می دهم...

آنگاه هر که از تو خبری آرد برایم تکراری خواهد بود

تو نیز همین کن تا بدانی من نیز در تب می سوزم.............و بی خبری!

نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 18:48 توسط mitra|

دو روح نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر باهم در عین رودر بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف  و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد.

 

 

 

دوست داشتن " همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن است"

بعد از چند سال دوباره کتاب کویر دکتر شریعتی را خواندم!

نمی دونم چی شده که حسش اومد تعجبی بود، اگه نخوندین حتما بخونین  خیلی چیزا رو در خودتون پیدا می کنین

 

امروز گفتم سری به بهشت زمینی بزنم  خطا داد! درک نکردم چرا رفته،اما دلم گرفت!

 

 

نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 23:10 توسط mitra| |

 

دیروز یک سار ترسان بود ، روی بام خانه مان یافتمش

خدایش خیلی بزرگ بود که گربه ای از آن حوالی راهش نخورده بود!

کمی دانه دادمش ،جان گرفت

پر می زند اما می ترسد که از شاخه بیفتد

خیلی ورجه ورجه می کند ، اما از پر زدن می ترسد ، شاید کمی بالش زخمی باشد

زخمی به دور از چشمان تیز بین من ، شاید......

دیگر نمی دانم چه می توانمش کنم ؟ پاک نگرانم کرده است!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 14:10 توسط mitra| |


Design By : Night Skin