..بردی از یادم
چقدر سخته همه ی دنیا ، آسمان و زمین و همه بگن نه! و این وسط تو بگی آره من به خدا اعتماد دارم آره! هر چند احمقانه به نظرت برسه! اما به حست ایمان داشته باشی و حتی امیدی برای این آره نداشته باشی! اما خدا بزرگه! حکیمه و من اینو می دونم و عقل و دلم به هیچ چیز دیگه رضا نمی ده! این امتحانه ، تو این زمان حست ، دلت از مو نازک تر می شه مبادا جا بزنی! مدت هاست که از حرف زدن میترسم! و تو تنها صدای سکوتم را به یاد می آوری اما این بار به خاطر امروز برایت می گویم ، بخوان . . . . . . . خواندی! دیدی که چقدر ناگفته داشتم؟ و همه این را غرور نامیدند! و حتی تو..! این بار فکرم را تا سر حد فکر ساده نوشتم تا همه بخوانند! دیروز خاک ساعاتی گریه می کرد انگار باز دلتنگ بود به هنگام شب باران به آرامی در گوش خاک ندا داد :چک چک چک چک ! این ندا را همه حتی پدرم نیز شنید ، باران هیچ ترسی ندارد اما ابرها وادارش کرده بودند تا غرورش ریزش کند! خاک جان گرفت ، باران نیز آرام یافت هنوز هروله هایم را به یاد داری؟ هنوز تشنه ی زمزم مانده ام ، انگار هاجر هنوز مرا می دواند هنوز دیدگانم از دیدار ابابیل لبریز نشده پاهایم هنوز تصور می کنند که در حال طواف اند زیاد بهشان گوشزد کرده ام که دیگر طواف زندگی باید کرد هنوز از شعاعی که برای طواف انتخاب کرده ام می ترسم که مبادا در این شعاع هیچ گاه نتوانم لبخندت را ببینم! هنوز انگار در شهر محمد قدم می گذارم و ذهنم تاب نبودن و از یاد بردنش را ندارد کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست! از زمانی که به دنیا آمده ام خیلی می گذرد قطره ای بودم که پر شور به دنبال جوی با صفایی برای زندگی شب ها خواب دریا را می دیدم وقتی برایشان تعریف می کردم می خندیدند و می گفتند دیگر دریایی وجود ندارد اما من خودم خوابش را دیده بودم خودم رنگ آبی اش را دیدم به راه افتادم بر خلاف گفته ها که مرا از رفتن باز می داشت! بسیار گریه کردم مثل بسیار قطره های دیگر شب ها بیدار ماندم دم ظهری بود قطره ای دم گوشم زمزمه کرد چشمانت برق دریا را دارد تو هم خوابش را دیده ای؟ آسمان و زمین در آن لحظه برایمان بهترین بود نگاهش، لبخند پر از ترسش مرا آرامش داد دلم آرام گرفت این اولین بار بود! او گفت با دریا حرف بزن لازم نیست به کسی راز را فاش کنی حرف بزن تا تو را بخواند او رفت بدون اینکه بخواهد رفت! راهش ، جویبارش از من جدا بود! من شبها و روزها دیگر فکر دریا را نداشتم فکر آن قطره در سرم بود و دیگر هیچ تا زمانی که پتکی مرا به خود برگردانید! اما سخت سال ها و ماه ها دلتنگش بودم به یادش بودم و دلیل ما شدن را می پرسیدم اما هیچ کس جواب زیبایی نداشت حرفهایش را به یاد آوردم آرامش! اینک ما در دریاییم ، زیباتر و بهتر از آنی است که تصور می کردیم! ما همیشه با هم هستیم اما هنوز دنیایمان جداست و لبخند پر از ترسش مرا شب ها شب به خیر است و سکوت من او را روزت به خیر! زیباتر از نوشته هاست و حتی گفته ها اما مبادا کسی ناخواسته یا خواسته این دنیا را از ما بگیرد!!!!!!!!!! که دیگر رنگ آرامش از دنیا خواهد رفت...... میلتا آبان ۸۶ کفشهایم کو چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آی دریایی ها دریا شدن نزدیک است! دیشب دوباره صدایی از کویت آمد جا خوردم گمان نمی کردم که در تنگناهای مادی نیز باشم! اما نشانم دادی که همه جا هستم من شادم به آن لحظات پر از یاد نزدیک می شویم تمام وجودم پر از تشویش است در نبودنت میان حضور و غایب ها وامانده ام ای کاش دیشب همه می توانستند عطر کویت را استشمام کنند و ای کاش دیشب ماه را می دیدی که راحت در آغوش شبی تاریک و ابرها خواب ستاره ها را می دید! صداهایی می آید و من گوش هایم را سخت تیز می کنم که مبادا صدایت را بی شنونده بگذارم ذهنم درهم برهم مانده ، حتی خودم هم نمی دانم چه نوشتم دلم دعای فرشتگان را طلب می کند دلم هوای خانه اش و سعی ها را طلب می کند دارم به تمامی آن خاطرات بر می گردم!!!! ثانیه ها باز مرا به دنیای خود بازگردانید من ماندم و هجومی از این ثانیه های پرت من ماندم و هزار ...... گفتم مرا ببرید به شرطی که مبادا خوشی هایم را بگیرید باز امشب تا سحر سرما ی بهاری را ساعت ها به تنم هدیه می دهم ، نمی دانم شاد شود یا لرزان؟ در تمام این ثانیه ها و ساعت ها من مانده ام و خدای خویش حتی اگر تو هم بیایی باز مرا از گناهانم نمی توانی برهانی فقط مرهمی خواهی بود امروز عزیزترینم گفت تو از زندگی پرت شده ای! و من معنای حرفش را نفهمیدم من نفهمیدم که پرت شدن خوب بود یا بد یک عمر بدون فکر به آسمان نگریستن خوب بود یا بد اما می خواهم باز تا ابد در این پرت بودن ها غوطه بخورم مبادا بخواهی که مرا از شادی هایم جدا کنی! باز همه رفتند من ماندم و خدای درونم!!!!!!!!!! تمام سالهای زندگی ام مبدل به فیلمی شده است که ثانیه ها را نیز عفو نکرده ! مرگ را مزه مزه می کنم قسمتی اش که از من نیست طعم خوبی می دهد! نه ، شکایتی ندارم زندگی همان طور که فکر می کردم پیش می رود ، شكايتي در كارم نيست فقط گاهي تمام دل ترسيدن ها ، پرش ها ، نور ها ، عطر ها و لبخندها را دوره می کنم که مبادا نا امید شوم ..............که بی امید مرده ی زنده نامی می مانم با گذشت تمام این مدت ، حرفت را با تمام سختی ها من نیز زمزمه مي كنم و خواهم گفت بردی از یادم............ بايد كمي درنگ كنم! عطر کوچه ای مرا باز فرا خوانده ، مبادا دعوتش را نپذیرم! مبادا شکرش را نگویم!




| Design By : Night Skin |


