..بردی از یادم
پاشو اي مست كه دنيا همه ديوانه ي تست همه آفاق پر از نعره ي مستانه ي تست در دكان همه ي باده فروشان تخته است آن كه باز است هميشه در ميخانه ي تست دست مشاطه ي طبع تو بنازم كه هنوز زيور زلف عروسان سخن شانه ي تست اي زيارتگه رندان قلندر برخيز توشه ي من همه در گوشه ي انبانه ي تست همت اي پيركه كشكول گدايي در كف رندم و حاجتم آن همت دردانه ي تست اي كليد در گنجينه ي اسرار ازل عقل ديوانه ي گنجي كه به ويرانه ي تست شمع من دور تو گردم به كاخ شب وصل هر كه توفيق پري يافته پروانه ي تست همه غواص ادب بودم و هر جا صدفيست همه بازش دهن از حيرت دردانه ي تست زهره گو تا دم صبح افسون بدمد چشمك نرگس مخمور به افسانه ي تست اي گداي سر خوانت همه شاهان جهان شهر يار آمده دربان در خانه ي تست استاد شهريار دست هامان نرسیده است به هم......... از دل و دیده ،گرامی تر هم آیا هست؟ -دست، آری،زدل و دیده گرامی تر: دست! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان، بی گمان دست گران قدر تر است. هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاوردست! هر چه اسباب جهان باشد،در روی زمین دست دارد همه را زیر نگین سلطنت را که شنیده است چنین؟! شرف دست همان بس که نوشتن با اوست! خوشترین مایه ی دل بستگی من با اوست. در فرو بسته ترین دشواری، در گرانبار ترين نوميدي، بارها بر سر خود بانگ زدم: هيچت ار نيست مخور خون جگر، دست كه هست! بيستون را ياد آر ، دست هایت را بسیار به کار کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار! وه چه نیروی شگفت انگیزی است دست هایی که به هم پیوسته است! به یقین هر که به هر جای در آید از پای دست هایش بسته است! دست در دست کسی، یعنی: پیوند دو جان! دست در دست کسی ، یعنی :پیمان دو عشق! دست در دست کسی داری اگر، داني ، دست چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست! لحظه ای چند که از دست طبیب، گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد نوشداری شفابخش تر از داروی اوست! چون به رقص آیی وسر مست بر افشانی دست پرچم شادی شوق است که برافراشته ای ! لشکر غم خورد از دست تو شکست! دست ، گنجينه ي مهر و هنر است: خواه بر پرده ساز خواه در گردن دوست، خواه بر چهره ي نقاش، خواه بر دنده ي چرخ، خواه بر دسته ي داس، خواه بر پاي نابينايي، خواه در ساختن فردایی!! آنچه آتش به دلم می زند اینک هر دم ، سرنوشت بشر است، داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم! بار اين درد و دريغ است كه ما تير هامان به هدف نيك رسيده ست، ولي دست هامان نرسيده است به هم ! دست من اما خاليست................ رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ، آب در حوض نبود. ماهیان می گفتند :هیچ تقصیر درختان نیست . ظهر دم کرده ی تابستان بود، پسر روشن آب لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد،آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب . برق از پولک ما رفت که رفت . ولی آن نور درشت ، عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است. باد می رفت به سر وقت چنار . من به سر وقت خدا می رفتم. آب جیحون فرو نشست ، ریگ آموی پرنیان شد بوی جوی مولیان مدهوشم کرد........ انگار دارم پوست می ندازم ................. خیلی سخته ولی من برای اومدن بهار لحظه شماری می کنم ، بوی عید می آد ...... در میان تمامی شهرها در میان تمام جاده ها ، در بین تمامی انسان ها و قلب هایشان تو را می گشتم تا بتوانم راهی به سوی تو در پیش گیرم اما جای دیگری تو را یافتم ! در وجود خودم!!!!!!!!! در میان بند بند وجودم ،در میان ذهنم ،در قلبم و در عمق عقلم و تو بودی که در تمامی رگ هایم جریان داشتی تو بودی که در تمام سلول هایم حضور داشتی. این من نیستم که حرف می زنم می خندم می گریم این تویی!!!!!!!!! من از خود هیچ ندارم جز یک چیز و آن چیزی است که اگر من قدرش را ندانم تو از من می رنجی و مرا هرگز نمی بخشی و آن مهر است مهر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بگذار ببارد باران باران وهمناك در ژرفي شب،اين شب بي پايان بگذار تا ببارد باران اينك نگاه كن ،از پشت پلك پنجره تكرار پر ترنم باران را و گوش كن كه در شب ديگر سكوت نيست بشنو سرود ريزش باران را ، كامشب به ياد تو مي آرد گويي صداي سم سواران را امشب صفاي گريه ي من ،سيلاب ابرهاي بهاران است اين گريه نيست ،ريزش باران است آواز مي دهم آيا كسي مرا از ساحل سپيده ي شب ها صدا نزد؟ از پشت پلك پنجره مي ديدم شب را و قير گونه قبايش را ديدم نسيم صبح اين قير گونه ي گيسوي شب را سپيد مي سازد و اقتدار قله ي كهسار دوردست در اهتزاز روشني آفتاب مي خندد در دوردست ها باريده باراني بود سنگين و سهمناك و دست استغاثه ي من سدي نبود سيل مهيبي را كه مي آمد و آخرين ستون از پايداري روحم را تا انتهاي ظلمت شب تا انتهاي ظلمت شب مي برد آيا كسي مرا از ساحل سپيد شب ها صدا نزد؟ حميد مصدق سلام . اين اولين آپ منه . من اين شعر رو به همه ي كسايي تقديم مي كنم كه به باران رحمت خدا اطمينان دارن به وجودش ، به زيباييش و به بزرگيش به كسايي كه بي صبرانه براش انتظار مي كشن اما لحظه اي در باريدنش ترديد نمي كنن. تقديم به آدمايي كه خدا رو تو رگ هاي بدنشون حس مي كنن!!!!!!!!! سلام



| Design By : Night Skin |

