تبليغاتX
..بردی از یادم
..بردی از یادم

 

مدتی است که با خودم سکوت می کنم

 وجدان شروع به نطق می کند

 عقل و دل هم وسط می آیند و توجیه می کنند

و البته هر سه بیشتر از وفا حرف می زنند!!

 

این صدای قیژ قیژ  چرخ دنده های مغز من است روغن مناسبی سراغ نداشتم

 

پ ن/اما وفا کیست؟ وفا بچه ایست که در کودکی موقع زبان باز کردن به او تخم کبوتر و بلدرچین فراوانی دادند به همین جهت روی رادیو را صورتی کرده(میدونی که اینا زبون بچه رو باز می کنن؟)

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 2:21 به قلم miletta| |
 

دلم می خواهد بخوابم

دوباره خواب ببینم

و صبح به مدرسه بروم

با بچه ها

در حیاط بخندیم بفهمیم

                                      و نیره مثل آن روزها خوابم را تعبیر کند.

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 22:34 به قلم miletta|
 

از دیدن جزئیات گاهی می شه لذت برد و گاهی میشه بیشترین زجر رو کشید!!

 

الان نویس/

حالم می گیره وقتی می بینم یکی کرایه ی ۵۰۰رو نمی تونه بده ولی خیلی مهربونه و من روزی نه همین امروز چقدر خرج کردم!! تقصیر منه یا ؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 23:33 به قلم miletta| |
 

نگاه که میکنم

چقدر بزرگتر شدم چقدر می تونم عمیق تر فکر کنم قشنگتر ببینم چه چیزای سختی کنارم می گذرن

اما با تمام زرنگی ای که خودم ازش بی خبرم لحظه ها رو یکی در میون جا می ذارم و بعد از مدتی که به پشت سرم نگاه می کنم می فهمم با نهایت درایت فرار کردم!!

حالا می فهمم فرق من و فاطمه در چیه اما هنوز دلیلش رو نمی فهمم.

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 22:21 به قلم miletta| |
 

مینا پیشنهاد خوبی ارائه داد

می بایستی سری به دوران ۱۰۰سال قبل بزنید!!

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 9:34 به قلم miletta| |
 

دوست من تا وقتی که این قدر ساده نگری گیج در عالم خودت زجر می کشی

 متاسفم

 

پ ن -روشن فکران نیز زجر می کشند اما حداقل می دانند چرا و از کجا زجر می کشند گیج نمی زنند!!

و اینکه چرا خیلی از ماها خودمونو روشن فکر می دونیم ؟ چقدر اعتماد به نفسمون بالاست و بازم متاسفم!!

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 18:52 به قلم miletta| |
 

گاهی باید برای همه سنگ صبور باشی حتی برای خودت

آنوقت خواهد بود که احساس تنهایی می کنی

 

 

آوای دو نفرکه وای خرداد امتحان درس بدبختی! و من را از حال خودم با تلخی بیرون می کشاند شاید این چیزی باشد که من بایستی می گذشتم

ببخش نمی دانم  بایستی برایم مبارک باشد یا نه.

 

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 21:26 به قلم miletta| |
 

 

به حول و قوه الهي اين عكس از خودم مي باشد-گلستان كوه اطراف اصفهان

 

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 21:11 به قلم miletta| |
 

سیب سرخ حوا را دزدیده ام

بهشت و جهنم را تکانده ام

هیچ می دانستی عطر این سیب هنوز مانده است؟

اما کم کم مستی این عطر از سرم می پرد

آیا می خواهی پنهان بمانی؟

-عکس از من نبود-

 

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 14:9 به قلم miletta| |
 

خدا گفت مگر من برای تو کافی نیستم؟!

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:53 به قلم miletta|